چگونه ببخشیم(پست اورژانسی)
مطالب این پست رو اختصاصا برای دوست عزیزی فرستادم ، امیدوارم با کمک هم بتونیم این مسئله رو حل کنیم
دوست عزیزم وقتی خود را نمی بخشیم در واقع ماندن در احساس گناه را بر می گزینیم و بدین ترتیب خود را در رنج روحی بیشتر قرار می دهیم
وقتی از بخشش دیگران امتناع می ورزیم در واقع این ماهستیم که رنج می بریم در 50 درصد موارد فرد گناه کار حتی خبر ندارد که در فکر ما چه می گذرد
ملالت کردن دیگران بهانه ایست برای نپرداختن به واقعیت، بهانه ای برای قدم برنداشتن
اگر بخشیدن دیگران مشکل است بخشیدن خود به مراتب دشوار تر است
بخشش به مفهوم داشتن یک حس آرامش است. رسیدن به صلح و آرامش کار دشواری نیست
گذشته ما مسئول احساسات کنونی زندگی مان نیست. تنها به خاطر پیشامدهایی که در گذشته رخ داده و یا ممکن است در آینده پیش آید نباید فکر کرد که روزهای دیگر زندگی هم خراب شده است. تمرین مسئولیت پذیری برای احساسات بسیار راحت است.
اشتباهی که خیلی از ما انسان ها مرتکب آن می شویم این است که فکر می کنیم بخشیدن یعنی اینکه اجازه دهیم آدم های بد به رفتارهای زشت خود ادامه دهند در حالی که بخشش به مفهوم درمان ذهن و قلب است.
نگه داشتن عصبانیت و نفرت قلب و ذهن انسان را از بین می برد.
بخشش مال انسان است
بخشیدن دیگران وسیله ای برای بیرون ریختن ترس نفرت و عصبانیت از ذهن است. بخشش راهی برای بازگشتن به عشق خواهد بود. بخشش زمانی آغاز می شود که ما خودمان را در هر امر اشتباهی که مرتکب شده ایم تنها نبینیم
اولین نشانه ای که هر شخص می تواند باور داشته باشد که خودش را بخشیده است فراموش کردن وقایع گذشته زندگی است و دومین نشانه این است که ما داستان های غم انگیزی را که از زندگی خود برای دیگران تعریف می کنیم، کنار بگذاریم. داستان های غمناک حاکی از آن است که ما احساس بدی از زندگی خود داریم و دیگر قادر به تغییر زندگی مان نیستیم.
بخشش کاری است که ما انسان ها برای خودمان انجام می دهیم. بسیاری از مردم معتقدند که کسانی که مرتکب اشتباه شده اند شایستگی بخشش را ندارند . اما هر شخص شایستگی آن را دارد که دیگران را ببخشد.
چند نفر از شما آدم هایی را می شناسید که قلبشان سرشار از تنفر است، تنفری که اطرافیان آن را به وجود آورده اند. انسان هایی که به گذشته زندگی ما صدمه می زنند حال زندگی ما را هم کنترل می کنند.
وقتی که ما انسان ها کوله باری از خشم و نفرت را با خود حمل می کنیم دیگر قادر نخواهیم بود که به اهداف زندگی خود برسیم. برای موفق بودن باید تلاش کنیم که اشتباهات دیگران و خودمان را ببخشیم و قلبمان را از تنفر خالی کنیم.
تنفر نشانه ترس است و ما از چیزهایی که متنفر هستیم، می ترسیم. وقتی کسی به ما آسیبی می رساند از آنها متنفر می شویم چون می ترسیم که دوباره به ما آسیب برساند.
اما اگر قدرت این را داشته باشیم که جلوی آن شخص را حتی در ذهن خود بگیریم ترس ها از بین خواهد رفت. راه های بسیاری وجود دارند که ما می توانیم جلوی اطرافیانمان را از آسیب رساندن به زندگی مان بگیریم. یکی از آن راه ها بخشش است. ما با بخشیدن دیگران در واقع خودمان را هم بخشیده ایم. بخشش اتفاق های ناگوار زندگی مان را تغییر نمی دهد اما دید ما را به زندگی عوض خواهد کرد.
بخشش به معنای فراموش کردن اشتباهات دیگران نیست. بلکه به معنای پشت سر گذاشتن نفرت و پیش رفتن به مرحله بعدی زندگی است. از دید متخصصان نفرت بار سنگینی را روی دوش ما قرار می دهد و سیستم عصبی را تحت فشار می گذارد. انسان های متنفر به کم خوابی، فشار خون بالا سکته های قلبی و مغزی و درد عضلات مبتلا می شوند. اما بدترین آسیبی که تنفر به ذهن انسان می زند این است که امکان شاد بودن را از انسان می گیرد. برای بخشش لازم نیست که به دیگران شفاها بگوییم که آنها را بخشیده ایم. در حقیقت ما توانایی آن را داریم که حتی انسان های مرده را ببخشیم. برای رسیدن به شادی و موفقیت باید تنفر را از قلب بیرون کرد
کسانی که هنوز خودشان را مقصر پیشامدهای ناگوار زندگی گذشته خود می دانند از آدم هایی که دوستشان دارند کناره گیری می کنند و دیگر نمی توانند آنها را مثل سابق دوست داشته باشند. اگر بیشترین فضای ذهن خود را درگیر اشتباهات گذشته مان کنیم دیگر جایی در ذهن خود برای قدردانی از وقایع خوب زندگی نخواهیم داشت. اگر تمام ذهن خود را درگیر گذشته کنیم دیگر جایی برای توجه به دوستان و اطرافیانمان نخواهیم داشت.
یکی از محاسن بخشش این است که ما به کسانی که دوستشان داریم عشق ورزیم و از آنها مواظبت کنیم.
برای شاد بودن باید به ترس غلبه کرد و بهترین راه هم برای غلبه بر ترس عشق است. بسیاری از مردم این عشق را زیر کوهی از نفرت پنهان کرده اند. نفرت بسیار راحت است ما انسان ها در زندگی خود می توانیم از خیلی چیزها متنفر باشیم. نفرت عشق را تیره و تار کرده و از بین می برد. مردم اغلب فکر می کنند که می توانند از کسی متنفر باشند و در عین حال کس دیگری را خیلی دوست داشته باشند. اما عشق و نفرت هر دو در یک قلب زندگی نمی کنند.
خدایا تو کیستی؟ من کیستم!
|
23 |
55 |
44 |
26 |
51 |
25 |
9 |
1 |
19 |
8 |
سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین(ع) و شهادت مسلمانان غزه. راستش خیلی باخودم کلنجار رفتم تا بالا خره تصمیم گرفتم "ساعت مطالعاتیم" رو بنویسم وامید دارم به کمک شما اون رو افزایش بدم
راستی تا به حال شده که صدای قرآن رو ازجایی بشنوید و تنتون مثل بید بلرزه طوری که احساس کنید دندون ها و تمام استخون های بدنتون داره به هم می خوره و صدا میده تا حالا شده صوت دلنشین قرآن طوری شما رو به وجد بیاره که از شدت شادی اشک هاتون جاری بشه تا به حال شده کلمات قرآن رو بخونید و احساس کنید معنای عربیش رو کاملا درک می کنید و ازش لذت میبرید و احساس کنید که بهترین معانی و مفهوم رو در خودش جای داده. راستی چرا برای بعضی از ما ها این اتفاق ها نیافتاده؟ آیا دلیلش این نیست که هنوز بنده مخلص خدا نشدیم خدا در قرآنش میگه اگر من این قرآن را بر کوه نازل می کردم کوه با این عظمت از هم می شکافت پس چرا این قرآن این قرآن مجید این کلام خدا ، رو بعضی از ما ها بی تاثیره! فکر نمی کنید که باید تغییری در روند زندگیمون ایجاد کنیم و از این روزمرگی خلاص بشیم. خداوند رحمان این طور میگه که : وقتی من جهان هستی را با دنیایی از شکوه آفریدم راضی نشدم دوست داشتم کار دیگری بکنم که سرآمد تمام خلقت و کائنات من باشد و اراده کردم تا پدیده ی متفاوتی را بیافرینم که درتمام هستی شاخص باشد و بدرخشد با چنین احساسی تو را آفریدم. به عبارت دیگر تنها بودم و می خواستم معشوقی بیافرینم تا با او معاشقه کنم و تو را آفریدم و حتی آینه ای خواستم بیافرینم تا هر وقت به این آینه نگاه می کنم. جلوه زیبای خودم را در این آینه ببینم و لذا تو را آفریدم تا لحظه لحظه ها را تا قیام و قیامت با تو معاشقه کنم.
تو را با چنین احساسی شروع کردم به آفریدن و شکل دادن و آنگاه که فکر را در تو قرار دادم و ضمیرناخودآگاه را ، زیرا اینگونه خواسته بودم که هر آنچه بی اندیشی بتوانی خلق کنی مثل خودم و لذا از آنجا که با دنیای عشق تو را آفریدم ولی تو همچنان خوابیده بودی روی زمین روح نداشتی که ، لازم بود روحی درتو می دمیدم ، دلم نیومد از هیچ روحی در تو بدمم الا روح خودم به عنوان عزیز دلم و از روح خود در تو دمیدم و تو یکهو بلند شدی و آنجایی که تو را دیدم یک خدایی دیگر، بر خود آفرین گفتم که تبارک الله احسن الخالقین و این جمله را درمورد هیچ یک از کائناتم نگفتم الا تو. و بلا فاصله خطاب کردم به ملائکم ، من بر روی کره زمین قائم مقام و خلیفه آفریدم سجده اش کنید.نفر دوم بعد از خدا تو... و خدای رحمان بعد از سجده ملائک معاشقعه اش را با تو شروع کرد. تو را بلند کرد مثل گل زیبا در آغوش گرفت و آنچنان تو را به خود نزدیک کرد که فاصله تو با خدا شد صفر. کاملا چسبیده و بعد در گوشت این گونه نجوا کرد. که ای عزیز دلم من از رگ گردن به تو نزدیک ترم و بدان که تو را تا آخر عمر هرگز زمین نمی گذارم و تو همواره در آغوش من و تحت حمایت منی و هر چی می خوای بگو ، خودم بهت میدم هر چی بخوای ، و من از تو انتظاری دارم که همچون خدایی در این دنیا زندگی کنی نه در فقر نه در اضطراب نه در افسردگی نه در ناتوانی ، خدایی دیگر زندگی میکند قائم مقام من در این کره و لذا می خواهم که تو زیبا زندگی کنی و ضمنا بدان که من تمام کائنات را در اختیار تو قرار دادم در تسخیر تو. جایگاهت رو ببین کجایی تو...!

خدا از تو خواسته است که زندگی را زیبا زندگی کنی که یک بخشش در این دنیا اتفاق می افتد و ادامه اش در سرای دیگر و تو پا به پای خدا زندگی میکنی در آغوش او زندگی میکنی . چه احساسی از خدا داری و تو به من بگو که کیستی ای قائم مقام خدای رحمان ، ای مسجود فرشتگان خدا . ای عزیز دل خدا تو امروز کیستی؟ و چگونه زندگی می کنی؟ و چگونه خود را باوری داری باور...باور... باور و خود را چگونه باور داری؟ زیرا دنیا و آخرت تو در گرو لحظه لحظه های باور های توست . باور های تو از کل هستی از جمله خودت و خدایت و شاید این برایت جالب باشه که وقتی خدا تو را آفرید و از روحش در تو دمید. بلافاصله خداوند به تو یک هدیه داد به نام هدیه ی تولدت ، به نام کادو . یک بسته بندی بسیار بسیار زیبا که روی این بسته بندی می دونی چی نوشته بود! زیبا ترین واژه هستی رو روی این بسته بندی نوشته بود." زندگی" به تو هدیه داد و خدا زندگی رو به تو هدیه داد و از تو خواست زندگی را و این هدیه او را زیبا از او مراقبت کنی . نه در یاس نه در فقر نه در اضطراب نه در پژمردگی و دل مردگی و یاس و افسردگی بلکه در دنیایی از عشق و امید و تلاش و هیجان و حرکت و عشق و ارتباط ... ارتباط...ارتباط...
شاید برات جالب باشه که تو وقتی این بسته رو باز کردی ، این بسته بندی قشنگ رو ، که فقط روش نوشته شده بود زندگی ، می خواستی ببینی توش چی چی هست. تو این کادو ، کادو رو واکردی و با کمال تعجب دیدی تو این بسته زیبا فقط یک دفترچه هست . یک دفترچه سفید نوشته نشده که فقط روی این دفترچه نوشته شده است زندگی ، این به این معناست که خدای رحمان وقتی تو را آفرید به تو زندگی را هدیه کرد به عنوان یک دفترچه ، دفترچه حیات و زندگی نوشته نشده "نه تقدیر و سرنوشت" خدا از تو خداست که دفتر زندگی ات را خودت بنویسی دفتری که بنویسی فردا چه بشود و این دفترچه را تو با چه می نویسی با قلمی به نام " اندیشه ات" که این قلم اندیشه از مرکب "باورها" و مرکب"روحیه" تو تغذیه میشود. یعنی باور و روحیه تو به این قلم اندیشه می آید و تو اراده می کنی که چه بخواهی برای فرداهای خودت. آنچه را در این دفترچه بنویسی فرداها و فرداها خلق می شود. به من بگو امروز چه تصمیمی داری راجب این دفترچه ات و تو امشب باید این دفترچه را ببیندی و فردا صبح این دفترچه را به گونه ای دیگر باز کنی. در دنیایی از اقتدار بنویسی ، در دنیایی از امید بنویسی در دنیایی از آرامش بنویسی.
و خوشا به سعادت شما که هرگز منتظر کسی نمی مانید. نمون منتظر این و اون حتی منتظر خداهم نمون زیرا که اگر منتظر خدا هم باشی خدا برای تو کاری نمی کند. خدا برای اون انسانی کاری می کند که خودش بخواهد و تلاش کند.بنابراین ای عزیزی که منتظر هیچ کسی نمی مانی الا خودت بدان که دنیای وجود تو کو چکتر از دنیای بیرون تو نیست . در وجود تو عالم اکبری است که با اندیشه های تو عالم اکبر وجود تو را به عالم اکبر دنیای بیرون تو تبدیل می کند. بنابراین امروز اراده کن تا از خود انسان زیبای دیگری بسازی .خداوند یارو نگهدار شما باشد
زندگی نامه OR بیو گرافی من

شما در حال حاضر زندگی نامه یک فرد موفق و شاد و سر زنده را می خوانید که با خدایش هر لحظه معاشقه زیبایی دارد و این موفقیت به مرور زمان بعد از سالها تحقیق و بررسی برایم فراهم شده است. من درحدود 16 سالگی در اوج افسردگی و یاس و دلمردگی به سر می بردم و دائم سوال هایی از قبیل برای چه زندگی می کنم و خداوند چرا مرا آفرید و از این قبیل را از خودم می پرسیدم که به نظرم این افسردگی ریشه در فوت شدن پدرم داشت و حتی در آن زمان گاهی اوقات در فکر ترک تحصیل بودم و خلاصه با این افکار مخرب وارد پیش دانشگاهی شدم و فشار و استرس کنکور نیز بر آن اضافه شد و بالاخره به این نتیجه رسیدم که من نمی توانم دانش آموز موفقی در رشته ریاضی شوم و این در صورتی بود که سال های پیش را با معدل بالا به پایان رسانده بودم
بدون هیچ علاقه ای درکنکور شرکت کردم و رتبه عجیب و غریب140 هزار را کسب نمودم ولی در تابستان همان سال اتفاق خارق العاده ای در زندگی من رخ داد. به طور اتفاقی کتاب موفقیت نامحدود در 20 روز را از کتاب فروشی خریداری کردم و همین که صفحات اول کتاب را می خواندم متوجه شدم که نویسنده کتاب یعنی آنتونی رابینز یکی از بزرگترین دانشمندان موفقیت در جهان تماما مسائل مرا بیان می کند او به من فهماند که: " در معادلعه زندگی گذشته هیچ وقت مساوی آینده نیست ". مهم نیست چه سرنوشت اسف ناکی در گذشته داشتی مهم این است که می توانی آن را تغییر دهی و به این شکل بود که ادامه کتاب را با تمام سلول های وجودم بلعیدم و تصمیم قطعی گرفتم که من باید از زندگی کردنم لذت ببرم و به دیگران نیز این لذت را هدیه دهم و رسالت آفرینش خود را در این عمل می بینم .
و اینگونه شد که من تصمیم به تغییر رشته گرفتم و قرار شد بیش از44 کتاب نا آشنا را بخوانم که با جمع کتاب های تست این عدد را باید ضرب در2یا 3 کرد. در سه ماه اولی که در قلمچی نام نویسی نموده بودم نتایج برای پشتیبانان کانون غیر قابل باور بود و رتبه من حدود2 هزار بود ولی من به این راضی نبودم و تصمیم داشتم در کنکور رتبه 500 را بیاورم به خاطر اینکه هدفم قبولی در رشته روانشناسی بالینی بود و لی از آنجایی که این عمل از خود واقعی من خارج بود من دچار کمال گرایی شدم و طولی نکشید که از درس خواندن دلزده شدم و این عدم تمایل به درس خواندن تا قبل از کنکور ادامه داشت. من که از خود در ذهنم تصویر ایده آل قبولی در رشته بالینی را می پروراندم نمی توانستم با واقعیت رو به رو شوم و در نتیجه در کنکور آن سال شرکت نکردم و به دروغ به همه گفتم که در آن سال رتبه 6800 را آوردم و همه این موضوع را باور کردند. و نکته ای برای من جالب بود که بعد از مدتی خود نیز چنان احساس می کردم که انگار واقعا آن رتبه را کسب کردم چون دائما باید این نکته به خود تلقین می کردم و آنجا بود که اثر تلقین مثبت را در روحیه انسان به عینه مشاهده کردم
چون معافیت سربازی داشتم این امکان برایم فراهم بود که برای سال بعد نیز درس بخوانم و همین کار را کردم ولی دقیقا همان اتفاق سال قبل برایم پیش آمد. با این تفاوت که این بار در کنکور شرکت کردم و رتبه غیر قابل قبول 50 هزار را آوردم ولی با این حال همه اطرافیانم از اینکه در کنکور قبول شده بودم خوشحال بودند ولی برای من قابل هضم نبود من آن سال در دانشگاه پیام نور آن هم نه در رشته مورد علاقه ام قبول شدم (رشته علوم اجتماعی) و این درحالی بود که به راحتی می توانستم در دانشگاه سراسری آنهم در رشته مورد علاقه ام قبول شوم ولی با شور شعف فراوان وارد دانشگاه شدم در کلاس ها در بحث استاد شرکت می کردم برایم جالب بود که از میان آن همه دانشجو تنها من قدرت مناظره با استاد را داشتم و خوشحال بودم،اما این خوشحالی نیز به درازا نکشید و زمانی که با چند و چون دانشگاه و سیستم آموزشی آن آشنا شدم از دانشگاه پیام نور منزجر شدم ولی از آنجایی که به من قول داده بودند بعد از گذراندن دو ترم می توانم به رشته روانشناسی در همان دانشگاه بروم همه چیز را تحمل می کردم.
تا اینکه زمان تغییر رشته فرا رسید و من با دلی پر از امید پیش مسئول رشته ام رفتم تا اقدامات لازم را انجام دهم ولی از شانس بد من (شاید حکمت خدا در این بود) در ترم دوم تبصره جدیدی آمده بود که امکان تغییر رشته را از من می گرفت وقتی این خبر را به من دادند حال کسی را داشتم که انگار کسی با پتک فولادی بر سرش کوبیده باشند باز همان افسردگی قبلی عود کرد این دوران ادامه داشت تا زمانی که با گوش کردن سمینار دکتر آزمندیان دوباره بارقه امیدی در من شروع به تابیدن گرفت و من انسان زیبای دیگری شدم و فهمیدم که" امید در انسان همچون بال برای پرندگان دارای اهمیت است " از آنجایی که معتقدم باید از زندگی نهایت لذت را ببرم تصمیم محکم و جدیدی اتخاذ نمودم و آن اینکه دوباره در کنکور شرکت کنم. چون این را می دانم که " در نبرد بین انسان و روزهای سخت این انسان است که باقی می ماند نه روز های سخت " و برای اینکه امسال در این نبرد سخت پیروز شوم تصمیم دارم از این به بعد ساعت مطالعاتیم را به همراه جملات مثبت و انرژی بخش در این وبلاگ ارسال کنم. تا بدین شکل این وبلاگ اهرم فشاری شود برای من تا درس هایم را با لذت بیشتری بخوانم.
و اینک از شما دوست عزیز که این مطالب را خوانده اید خواستارم که با نظرات گرم و الهام بخش خویش مرا در این مسیر همیاری دهید.:.دوست کوچک شما محمد.:.
تبلیغات